خدای گونه
انسان ها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان خویش، خدای گونه نیستند.
سیسرو
_____________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..!
ث.ع
انسان ها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان خویش، خدای گونه نیستند.
سیسرو
_____________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..!
ث.ع
سال نو آمد و دوباره مفاهیم مرتبط با نو شدن از جنبههای مختلفی برای ما تکرار شد. اگر در سطح رسانه و فضای مجازی بگوییم، دورهکردن آن چه در سال قبل گذشت شاید یکی از مهم ترین این موضوعات بود. سالی پرحادثه که حجم بالایی محتوا برای دورهکردن و تحلیل چند و چونشان داشت. از سوی دیگر، مفاهیم مربوط به نوروز مثل ریشههای باستانی و اساطیری نوروز از موضوعات دیگری بود که در فضای مجازی مطرح میشد. از لحاظ آیینی نیز نوروز تکرار تمام آیینهای آن برای ما ایرانیان بود که شاید در رأس آن همین نو شدن خانه و دید و بازدیدها بود. این حجم عظیم رفتارهای مرتبط به یک واقعه طبیعی که شکل آیینی یافته، بسیار درخور توجه است و بدون شک نوروز را از عوامل هویتی ما ایرانیان کرده و چه بسا از مهم ترین آن ها. از این رو شاید بهتر باشد از جنبه هویتی نیز به آن بنگریم. هویت به معنای زیست انسان ایرانی در جهان امروز. این موضوع را به دو بخش میتوان تقسیم کرد. اول این که نوروز با همان ریشههای باستانی و اسطورهای، عاملی برای هویتبخشی به ماست. ما ایرانیان میتوانیم از مشخصات و خصوصیات مهم اصلیترین عیدمان بگوییم و آیینهای آن را بر شمرده و دست به تعریف هویت خود بزنیم. اما این کاری است که بیشتر در حد سنت باقی میماند و به نوعی تکرار مکررات است. ما چگونه میتوانیم نوروز را به امروز خود گره زده و از این گره زدن معنایی برای خود در جهان پرفراز و نشیب و پیچیده امروز بیابیم؟
شاید بتوان این سؤال را نوعی تجربه خردورزانه نوروز دانست. قرار نیست آیینها را تکرار کنیم و به شکلی سنتی این تکرار آیینها را با هویت خود گره بزنیم. ما باید معنایی به این آیینها بیفزاییم و نوروز را خردمندانه درک کنیم. برای این کار به جای تکرار آیینها باید نوروز را تجربه کنیم. نوروز گردش دوباره جهان هم به معنای طبیعی و هم اسطورهای آن است. نوعی تلاقی نادر از دو اتفاق بزرگ کیهانی؛ هم کیهانی که زمین بهعنوان یک سیاره جزئی از آن است و هم کیهانی که اساطیر ما را تشکیل داده و ما به عنوان انسان تجربهکننده اسطورهها جزئی از آن هستیم. بنابراین نوروز بیشترین داده را برای تأمل با خود میآورد و با تجربه خردورزانه آن میتوانیم به این نو شدن جنبههای دیگری ببخشیم و آن را محدود به سنت نکنیم. این نو شدن با تأمل در نوروز به دست میآید. این که نوروز را فرصتی برای تأمل بدانیم. انگار یک بار دریچه کیهان به روی ما گشوده میشود و با چشم بزرگش به ما مینگرد و ما هم میتوانیم به کیهان بنگریم. ارتباط ما با جهان هستی چیست؟ من در این گردش پرشکوه چهکارهام ؟ شاید در طول سال کمتر فرصتی پیش بیاید که ما به جایگاه خود در کائنات بیندیشیم. اما نوروز بهعنوان آیینی که ما را به این مفاهیم وصل میکند، بهترین فرصت برای چنین تفکرات بنیادین و اساسی است. آن وقت میفهمیم که چقدر در این گردش پرشکوه هیچ کارهایم و از طرف دیگر درمییابیم که شاید تنها جانداری باشیم که قادر به درک این زیبایی بوده و بتواند معنای همه آن ها را کسب کند. به گمانم همین دو درک سبب میشود که در بسیاری از رفتارهای خود تجدید نظر کنیم. نوروز جایی برای همه این تأملات است، بیهوده هدرش ندهیم.
دکتر عبدالرضا مقدسی
کتاب ها ، مغزها و اسطوره ها
________________________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..!
ث.ع
در زندگی و مرگ زایشی نهفته که هر کدام به نوعی مشتاقانه در پی آن هستیم.امید که در هر حال خوب و سپاسگذار باشیم و از این دور گردون وچم و خم زندگی سربلند بیرون آییم و در آغوش عشق آرام و شاد با صورت و صیرتی نیک ،خندان پذیرای لحظه به لحظه اش باشیم..
ثریا علی بابایی
___________________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..!
ث.ع
به یاد یک روز صبح افتادم که در تنهی درختی پیلهای را یافته بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آمادهی بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ میکرد و من شتاب داشتم. خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم. بیتابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آن چه در طبیعت روی میدهد در برابر چشمان من روی داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را میکشید از آن بیرون خزید و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمیبرم. بال های پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمامِ نیرویِ جسمِ نحیف و لرزانش میکوشید که آن ها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش میکردم ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و بازشدن بال ها میبایست آهسته در پرتو نور خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفسِ من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مأیوس و بی حال، تکانی به خود داد و چند ثانیهی بعد در کف دست من جان سپرد.
این نعشِ کوچک، به گمانِ من بزرگ ترین باری است که بر دوش وجدانِ خود دارم. زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدّی به قوانین بزرگ طبیعت کفرِ محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بیتابی از خود نشان بدهیم و باید اعتمادِ تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
بر صخرهای نشستم تا با فراغ بال این فکر سالِ نو را در خود تجزیه و تحلیل کنم. آه ! ای کاش آن پروانهی کوچک میتوانست هم چنان در جلوی چشم من بپرد و راه را به من بنماید!
نیکوس کازانتزاکیس
____________________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..
ث.ع