پروانه
به یاد یک روز صبح افتادم که در تنهی درختی پیلهای را یافته بودم، درست در آن دم که پروانه قشر پیله را دریده و آمادهی بیرون پریدن بود. مدت مدیدی انتظار کشیدم، اما پروانه زیاد درنگ میکرد و من شتاب داشتم. خشمگین بر آن خم شدم و با نفسم شروع به گرم کردن آن کردم. بیتابانه پیله را گرم کردم و معجزه با آهنگی تندتر از آن چه در طبیعت روی میدهد در برابر چشمان من روی داد. پیله باز شد و پروانه در حالی که خود را میکشید از آن بیرون خزید و من وحشتی را که در آن دم احساس کردم هرگز از یاد نمیبرم. بال های پروانه هنوز باز نشده بود و او با تمامِ نیرویِ جسمِ نحیف و لرزانش میکوشید که آن ها را از هم بگشاید. من که بر او خم شده بودم با نفسم کمکش میکردم ولی بیهوده بود. بلوغی صبورانه لازم بود و بازشدن بال ها میبایست آهسته در پرتو نور خورشید صورت بگیرد. اکنون دیگر خیلی دیر شده بود. نفسِ من پروانه را واداشته بود که پژمرده و نزار و پیش از وقت ظاهر شود. مأیوس و بی حال، تکانی به خود داد و چند ثانیهی بعد در کف دست من جان سپرد.
این نعشِ کوچک، به گمانِ من بزرگ ترین باری است که بر دوش وجدانِ خود دارم. زیرا من امروز خوب میفهمم که تعدّی به قوانین بزرگ طبیعت کفرِ محض است. ما نباید شتاب کنیم، نباید بیتابی از خود نشان بدهیم و باید اعتمادِ تمام از آهنگ ابدی طبیعت پیروی کنیم.
بر صخرهای نشستم تا با فراغ بال این فکر سالِ نو را در خود تجزیه و تحلیل کنم. آه ! ای کاش آن پروانهی کوچک میتوانست هم چنان در جلوی چشم من بپرد و راه را به من بنماید!
نیکوس کازانتزاکیس
____________________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..
ث.ع
زن