نگار
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه میفتد از این سو گه میفتد از آن سو
آن کس که مست گردد خود این بود نِشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجَه بگیر زلفش درکش در این میانش
اندیشهای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پُرزَر کنم دهانش
آن روی گلسِتانش وان بلبل بیانش
وان شیوههاش یا رب تا با که است آنش
این صورتش بهانهست او نور آسمان ست
بگذر ز نقش و صورت جانش خوش ست جانش
دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد
پس این جهانِ مرده زندهست از آن جهانش
مولانا
____________
انسان ها وقتی یکدیگر را دوست دارند زیباتر از همیشه اند..!
ث.ع
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعت 7:52 توسط ثریا علی بابایی
|
زن